اوست. ششم، حیا و آن ، تامل در هر چیزی است که مخالف با توحید ذات اقدس حق و معرفت اوست و منشا آن خود را مقصر دانستن و گناهکار پنداشتن است. (14)

در روایت آمده است که: چون نماز کننده، آداب طهارت و وضو و شرایط آداب نماز به جای آرد، نماز او را گوید: «حفظک الله کما حفظتنی.» و در قبول حضرت عزت آید و شفیع باشد تا او را به قرب خاص رساند؛ و اگر چنان باشد که خللی یا نقصانی باشد در این آداب، نماز او را گوید:«ضیعک الله کما ضیعتنی.» رسول (ص) بدین لفظ تقریر کرد، همچنان که جامه در نوردند، آن نماز درنوردند و بر روی او باز زنند. (15)

ظاهر نماز چون کالبد است و وی را حقیقتی و سری هست، که آن روح نماز است و اصل روح نماز، خشوع است، بر سبیل هیبت و تعظیم، چنان که حق- تعالی- گفت: اقم الصلوة لذکری .(6):» نماز به پای دارید برای یاد کرد مرا؛ و رسول (ص) گفت:«بسا کسانی که نصیب وی از نماز جز رنج و در ماندگی چیزی نیست(17) و این، آن بود که به کالبد، نماز همی کند و به دل، غافل.» (18)

عایشه همی گفت که:«رسول(ص) با ما حدیث همی کرد و ما نیز با وی، چون وقت نماز درآمدی، گفتی که هرگز ما را نشناخته است و ما وی را نشناخته‏ایم از مشغولیتی که بودی به عظمت حق- تعالی- » و رسول (ص) گفت: «هر نماز که دل اندر وی حاضر نبود، حق- تعالی- اندر آن نماز ننگرد.» و علی (رض) چون اندر نماز خواستی شد، لرزه بر وی افتادی و رنگ روی وی بگردیدی و گفتی که «آمد وقت امانتی(19) که بر هفت آسمان و زمین عرضه کردند و طاقت آن نداشتند.»(20)

نماز، تجلیگاه حقیقت بندگی و عبادت است و مقصود از آن به یاد خدا بودن و حصول صفای باطن و روشنی دل است. از اینرو است که نماز را معراج المومن و قرة عین العارفین و تاج المقربین خوانده‏اند. با آن که نماز مشتمل است بر همه انواع طاعات و عبادات ملکی و ملکوتی، با این حال اگر نماز با عمل صالح و سلوک بهنجار و رفتار عادلانه با مردم، همراه نباشد، حقیقت نماز حاصل نمی‏آید، اگر چه شخص، آداب ظاهریه نماز را مو به مو به جا آرد، زیرا به حکم صریح قرآنی، اقتضای طبیعی نماز، این است که نمازگزار را از زشتی و پلشتی پاک و مبرا دارد: ان الصلوة تنهی عن الفحشاء و المنکر. (21) حال اگر نماز، این نتیجه را به همراه نداشته باشد، «نمازت کی شود هرگز نمازی». (22)

ناگفته نماند که ذکر و تسبیح حق تنها منحصر به ذوی العقول نیست که «به ذکرش هرچه بینی در خروش است» و همه موجودات را به نص صریح قرآن کریم دربردارد، چه:«و ان من شی‏ء الا یسبح بحمده و لکن لا تفقهون تسبیحهم.»(23)

سنایی با رویکردی زیبا به این آیه کریم، لفظ و صوت «لک لک» را در مقام معنوی به جای «لک لک»نشانده است:

آن لک لک گوید که لک الحمد لک الشکر

تو طعمه من کرده‏ای آن مار دمان را (دیوان سنایی، ص 30).

و مولوی در همین معنا، چه خوش سروده است:

عارف مرغا نست لک لک، لک لکش دانی که چیست؟

ملک لک والامر لک و الحمد لک یا مستعان!

(کلیات شمس، جزو چهارم، ب 20477).

عجبا، که تنها انسان است که قابلیت معرفت و شناخت «گنج مخفی» (24) و حمل بار «امانت» (25) را داراست.

ذکر، که در متن فرایض و عبادات گنجانده شده است، نجات بخش آدمی از وادی ظلمانی و عقبات مهلک دنیوی است؛ و از همین روست که در حدیث قدسی می‏خوانیم:«بنده من وسیله تقربی محبوب‏تر از فرایض و آنچه بر او واجب کرده‏ام، ندارد.» و در میان این فرایض، بی‏شک نماز وسیله‏ای است که ضعیف‏ترین موجود عالم خاک، با چنگ زدن بدان، به والاترین درجه قرب، نایل می‏آید؛ مولانا معتقد است که شرع و احکام نورانی آن چون ترازویی است که فعل و انفعالات و عملکرد آدم را قوام بخشیده، بین اعمال و رفتار انسان، هماهنگی ایجاد می‏کند و اگر شرع و احکام آن نبود، دیو درون و برون آدمی را برمی‏درید. (26)

گر نکردی شرع افسونی لطیف

بر دریدی هر کسی ، جسم حریف

شرع، بهر دفع شر، رایی زند

دیو را در شیشه حجت کند

شرع چون کیله و ترازو دان یقین

که بد و خصمان رهند از جنگ و کین

(مثنوی ، دفتر پنجم، ب 1213-1210).

روح ناآرام آدمی به مصداق «فاذا سویته و نفخت فیه من روحی» 27 از اعلی علیین به اسفل السافلین در دیار غربت، در قفس جسم، اسیر شده است و بی‏قرار در جست و جوی مرکب «نفحه»الهی است تا به اصل خود بازگردد و تا به وصال نرسد سکون و آرام نگیرد:

چنین قفس، نه سزایی چو من خوش الحانی است

روم به گلشن رضوان که مرغ آن چمنم (دیوان حافظ، 2/334).

آزمودم من هزاران بار بیش

بی تو، شیرین می‏نبینم عیش خویش

(مثنوی، دفتر سوم، ب 3800).

در آدمی، عشقی و دردی و خارخاری و تقاضایی هست، که اگر صد هزار عالم، ملک او شود، نیاساید و آرام نیابد؛ زیرا آنچه مقصود است، به دست نیامده؛ آخر معشوق را «دلارام» می‏گویند، یعنی که دل، به وی آرام گیرد؛ پس به غیر، چون آرام و قرار گیرد؟ جمله خوشی‏ها و مقصودها چون نردبانی است و چون پایه‏های نردبان، جای اقامت نیست، بلکه از بهر گذشتن است؛ خنک او را که زودتر بیدار و واقف گردد تا راه دراز بر او کوته شود و در این پایه‏های نردبان ، عمر خود را ضایع نکند. (28)

در سایه چنین بینش عاشقانه‏ای است که اعتقاد دارد در زندگی به هر چه دست یابد، چون بی‏اوست، تنهاست و باد در دست.

بی‏تردید، اتصال به سرچشمه فیاض فضایل، ذکر خدا و راز و نیاز است و مونس تب و تاب آتش فراق او یاد حق؛ که «الا بذکر الله تطمئن القلوب» (29) و یاد اوست که مار گزنده را به نور رخشنده، بدل می‏کند:

58

برو به صفحه :
کلیه حقوق این پایگاه برای مرکز تحقیقات کامپیوتری علوم اسلامی محفوظ است