زبانزد اصحاب بود. آنگاه که آن مظهر جلال و جمال الهی رخت به جوار حق کشید و به رفیق اعلی پیوست، چنان بود که پنداشتی روان از کالبد این عاشق صادق بیرون رفته و پیکری بی‏جان برجای مانده است، ناله‏ها سرکرد و سرشک‏ها از دیده فروبارید، محبوب سفر کرده خود را مخاطب ساخته، سخن می‏گفت. گویی زبان حالش، چنین بود، ای فروغ جاویدان و ای زیب و زیور هر دو جهان، تو خوب می‏دانی که پس از تو، زندگی برای من طاقت‏سوز و توانفرساست و می‏دانی که شرنگ هجران، چگونه کامم را تلخ کرده و چسان دم زدن بی‏تو، برایم رنج‏آور است. من به تو تعلق داشتم که هنوز تو را ندیده بودم زیرا گویی در ازل خاک مرا با مهر تو سرشته‏اند، تا نام تو را شنیدم دل در برم تپید و جانم به سوی تو پرکشید. پیش از تو، روزهای عمر من با تیرگی و نومیدی سپری می‏شد، این تو بودی که دل مرا با فروغ امید روشنی بخشیدی و با لطف و مهربانی، شکوفه‏های عشق را در گلشن خاطرم به بار نشاندی، اما بگو اکنون چکنم و بی تو، چگونه روزهای تیره را به سر آورم و درد جانگزای فراق را با که بازگو کنم که نیروی درک آن را داشته باشد، من قربانی غمی زهرآگین گشته‏ام و جهان برایم زندانی تنگ وخفقان‏آور است، ای خدا، ای دستگیر درماندگان و چاره‏ساز بیچارگان، تا کی بعد از آن روح جهان هستی، من در این قالب تن درنگ کنم و زهر هجران بنوشم و چون شباهنگ ناله سرکنم، کرم کارفرما و مرا از این درد جانفرسا رهایی بخش و به جوار محبوب رهنمون باش.

سر جانان ندارد هر کرا پروای جان باشد

به جان گر صحبت جانان برآید رایگان باشد

نخواهم رفتن از دنیا مگر در پای دیوارت

که تا در وقت جان دادن سرم بر آستان باشد

او بعد از رحلت دلدار و محبوب خود، از اذان گفتن لب فرو بست و هرچه از او تمنا کردند نپذیرفت و در پاسخ گفت: دیگر پس از آن جان جهان ونشان حسن بی‏نشان، زبانم یارای گفتن ندارد و عقده گلوگیر فراق، مانع از آنست که دم برآورم. و چون دم واپسین حیات وی در رسید و درحال نزع قرار داشت، عیال وی می‏گفت: واحزناه، و بلال گفت: چنین مگوی و بگو واطرباه، فردا به دیدار دوست خواهم رسید و زبان حال او چنین بود.

آن شب که رخ تو شمع کاشانه ماست

خورشید جهان فروز پروانه ماست

بیتی چند از مثنوی مولانا را در این باب، پایان بخش این مقال می‏داریم:

چون بلال از ضعف شد همچون هلال

رنگ مرگ افتاد برروی بلال

گفت جفتش الفراق ای خوش خصال

گفت نی‏نی الوصال است الوصال

گفت جفت امشب غریبی می‏روی

از تبار و خویش غایب می‏شوی

گفت نی‏نی بلکه امشب جان من

می‏رسد خوش از غریبی در وطن

گفت ای جان و دلم واحسرت

گفت نی‏نی جان من، وادولت

گفت آن رویت کجا بینیم م

گفت اندر حلقه خاص خد

درود خداوند و فرشتگان، نثار روان پاک و تربت تابناک او باد.

اکسیر عشق

محرمان راز در بزم الست

از می اشراق تا گشتند مست

از تجلی‏های ساقی دم زدند

پا ز همت بر سر عالم زدند

هر کجا شد حسن جانان آشکار

عشق برد از این قدح نوشان قرار

عشق این قوم است عشق آن سری

طالب نورند و از ظلمت بری

گرچه باشد طینت انسان ز خاک

حق پرستانراست جانی تابناک

نیست رسم اینجا نژاد و رنگ و پوست

شرط عشق آمد رضا بر حکم دوست

از حبش آمد بلال حق‏پرست

از دل و جان با پیمبر عهد بست

گر به ظاهر بود رخسارش سیاه

در پس آن ابر پنهان بود ماه

خضر را عمر ابد چون شد برات

دید در ظلمت نهان آب حیات

بد سیه‏گر چهر آن رشک ملک

با سیاهی نور بخشد مردمک

آن محب صادق آن فرخنده فال

می‏گسار ساغر وحدت بلال

دید چون روی پیمبر شد ز تاب

ذره آسا گشت محو آفتاب

درپی آن مهر تابان سایه‏وار

بود دائم از محبت رهسپار

یافت چون قرب رسول مصطفی

همچو قطره شد در آن دریا فن

در اذان شین را ادا می‏کرد سین

عیب بگرفتند جمعی خرده‏بین

گفت پیغمبر که این سین(1) بلال

شین بود در نزد ذات ذوالجلال

هر زمان کان افتخار انبی

لحظه‏ای مرگشت از جانان جد

لاجرم می‏کرد احساس ملال

می‏سرود آن دم ارحنا(2) یا بلال

ای بلال ای بنده خاص خد

ای دلت آئینه ایزد نم

سوی رضوان شد چو محبوبت روان

گویی از جسم تو بیرون شد روان

آمدی چون موج زین ماتم به جوش

لیک آوای اذانت شد خموش

مرحبا ای سالک راه رشاد

روضه رضوان مبارک بر تو باد

تا درآید از پی هم صبح و شام

بر تو و بر تربت پاکت سلام

پی نوشت

1-سین بلال عندالله شین- حدیث

2- قم یا بلال فارحنا بالصلوة

64

برو به صفحه :
کلیه حقوق این پایگاه برای مرکز تحقیقات کامپیوتری علوم اسلامی محفوظ است