پیوند ژرفی وجود دارد و هر یک از این دو، فوران یگانه گنج احساس و اندیشه است و قلب آنها کوه آتشفشانی است که گشوده میشود و آتشفشانی میکند.
از این کوه، کبوتری به نام «غزل غزلها» بیرون میآید یا اژدهایی به نام «آپوکلیپس». این دو شعر، دو قطب جذبه و هیجان، شور و شوق، ترس و وحشت است و در آنها دو مرز ناکرانمند روح به هم رسیدهاند. در «غزلها» جذبه عشق بیرون میجهد و در «مکاشفه» وحشت برمیخیزد و نگرانی و دلهرهای جاودانی از پرتگاه هراسانگیز با خود میآورد. آیا در «فصل هفتم کتاب دانیال»، جوانهای از «مکاشفه» وجود ندارد؟ از نظر «دانیال» امپراطوریها به حیوانات شباهت دارند. افسانه، دانیال و یوحنا هر دو را زیر نفوظ قرار میدهد. یکی از گودال «شیرها» قصه میگوید و دیگری از دیگ بزرگ پر از روغن داغ و جوشان، داستان میپردازد.(12)
در «مکاشفه» نیروی زیانکار دستاندرکار است، طوفانی عظیم درمیگیرد و همه چیز را با خود میبرد. ویرانی، وحشت و سقوط طومار وجود آدمی را به هم میپیچد. آدمی احساس میکند در ورطه آشوب سقوط کرده و گرفتار نیرویی شده که آن را بازنمیشناسد، پس آن را زیر نام «شر» ممثل میکند، بدان گونه که در منظومه «بهشت گمشده»ی میلتون میبینیم. درونمایه اصلی شعر میلتون، نافرمانی آدم است و از دست دادن بهشت. بنابراین آدمی تلاش میکند علت اصلی سقوط خود را دریابد و در این کنکاش و تلاش به مار، یا بهتر بگوییم به شیطان پنهان شده در کالبد مار میرسد. شیطانی که عصیان ورزید و گروهی از فرشتگان را با خود همراه کرد. پس خدا شیطان را از آسمان راند و او و لشکریانش به ورطهای ژرف، به دوزخ و ظلمت مطلق (هاویه) سقوط کردند و در دریاچهای مشتعل و سوزان و در معرض برق و تندر قرار گرفتند و بیهوش شدند اما پس از مدتی شیطان به هوش آمد و با نایب خود درباره این شوربختی به کنکاش پرداخت و سپس همه لشکریان خود را که بیهوش شده بودند، بیدار کرد تا برای نبرد آماده شوند و برای دست یافتن به حوزه آسمانی حمله آورند.(13)
در این جا، انگیزه اصلی شیطان، انتقام گرفتن است اما در آثار دیگر، او را به صورتی دیگر میبینیم. شیطان در درام «فاوست» کسی است که با شور و شوق فراوان در پی کسب قدرت است، قدرت حکم راندن، قدرت پول و قدرت علم. در درام فاوست «کریستوفرمارلو» پیکرهای از این دست چه «تیمور لنگ» و «یهودی مالتا» باشد چه «فاوست» معرف تلاشی است که به فراسوی ظرفیت بشری یا دستکم به فراتر از حد و حدود توفیق ممکن او چنگ میاندازد. این تلاش را در «مکبث» شکسپیر و در «کوه جادو»ی توماسمان و بویژه در اثر بزرگ گوته نیز، مشاهدهمیکنیم. طرح داستان این آثار نشان میدهد که این قهرمانان سرانجام شکست میخورند و باید شکست بخورند اما همچنانکه در همه تراژدیهای بزرگ میبینیم، ارزش مبارزهای که قهرمان معرف آن است عظیمتر از نیرویی است که او را درهم میشکند.
فاوست در نسخه اصلی خود «استاد تئولوژی» است اما هر قدر در عرصه این دانش پیشتر میرود ناراضیتر میشود و بیشتر میخواهد، پس روح خود را به شیطان میفروشد تا علم زیادی به دست آورد، بویژه علم جادو را و به همین سبب، ملعون میشود. این حکایت در اصل به زبان آلمانی نوشتهشده و نام اصلی آن «داستان زندگانی لعنتبار و مرگ بالاستحقاق دکتر پوهان فاوستوس» بود. مارلو، این روایت را به طرح نیرومند شور و شوق «دورهای نوزائی هنرها و دانشها» به کسب علم، تبدیل میکند و آن را در برابر پافشاری قرون وسطی، بر رستگاری درمقام دلبستگی عمده و هدایت کننده فرد در زمین، قرار میدهد. در روایت اصلی، رویدادهای فرعی زیادی به صورت نمایش مضحک ) Farce( دیده میشود. در اینجا، دانشمند جادوگر به مدد قدرت تازه به دست آورده، شعبدهبازیها میکند. در درام«مارلو» نیز صحنههای کمیک نیز وجود دارد که معلوم نیست خود او نوشته یا از روایت اصلی اقتباس کردهاست. خواننده امروز، البته باید بداند که برای مردم دوره قرون وسطی، شیاطین واقعیت داشتند و گاهی «اشباح» نامیده میشدند، و چنین است شبح هملت بزرگ درنمایشنامه شکسپیر. فاوست در مثل قدرتی طلب میکند تا به صورت «شبح» درآید و نامریی شود و به این طریق، برخی صفات وظواهر شیطانی را کسب میکند، گرچه «روح بشری» او همچنان دستنخورده باقی میماند. بعد «هلن» را که روحی بیش نیست تملک میکند و با او میآمیزد و به این ترتیب، مرتکب گناه دیوآسای آمیزش با شیاطین میشود، گناهی که
69