از لطایف شعر سهراب، نه تنها وجود تلمیحات فراوان درآن؛ بلکه تبحر ویژه، او دربه کارگیری این صنعت ادبی است. اکثر تلمیحات شعری سهراب با کشف خود، معنای عمیق شعر را نیز آشکار میکند؛ لذا گزافه نیست اگر بگوییم که سهراب از صنعت قدیمی تلمیح به شیوهای نو بهره گرفته است، چنانچه با ورود یک تلمیح دریک مصراع، معمولا سرتا سر بند شعر تحت تاثیر معنای منتج از آن قرارمیگیرد. گویی هر تلمیح سلسلهای از ایهامات، تبادرات و تداعیها را ایجاد میکند که هر کدام درگوشهای از شعر، خود را میگنجاند و از این روست که پیش از کشف تلمیح نمیتوانیم به معنای شعر پی ببریم. من دراین مقاله سعی خواهم داشت تا با نشان دادن گونههایی از تلمیحات اشعار سهراب، بیش از هرچیز، ذهن مخاطبان را با این مطلب آشنا سازم که درکجای این باغ اساطیری میتوان به دنبال تلمیحات گشت.
پیش از آغاز بحث، تعریف سادهای از تلمیح، بیفایده نیست. تلمیح به معنی اشاره کردن به چیزی با چشم است و در اصطلاح علم بدیع، به اشاره کردن درکلام به داستان، افسانه، مثل، آیه و حدیث یاد آوردن اصطلاحات علوم مختلف، چون: موسیقی، نجوم و غیره اطلاق میشود. البته، حوزه اشارات تلمیحی شعر سهراب از این مواردی که به طور سنتی درشعر به کار میرود، وسیعتر است که نشانگر معلومات و مطالعات گسترده وی در موضوعات گوناگون است.
دریک تقسیم بندی کلی، میتوان از دو نوع خاص تلمیح دراشعار سهراب سپهری یاد کرد. یک دسته تلمیحاتی که اگر چه به حکم ذات خود پنهانند، اما اشارهای لفظی در شعر به آنها میشود. نمونه چنین تلمیحی را از شعر «مسافر» میخوانیم: سهراب در این شعر، همینگونه که از سفرهای خود به اقصا نقاط جهان میسراید، به سرزمین هند میرسد و از دیدن محلی که بودا در زیر یک درخت بانیان(انجیر بنگالی) به نیروانا رسید، میگوید:
سفر مرا به زمینهای استوایی برد.
و زیر سایه آن «بانیان» سبز تنومند
چه خوب یادم هست
عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد:
وسیع باش، و تنها، و سر به زیر، و سخت. (هشت کتاب/ ص 319)
دراین بند، به صراحت از عبارتی که به خاطر آورده میگوید و از آنجا که واژه «عبارت» امروزه به نوشتار اطلاق میشود تا گفتار، پس میتوان حدس زد که سهراب با دیدن درخت بودا ( Boodhi treeیا درخت حکمت) عبارتی از یک کتاب را به یاد میآورد. این عبارت را درکتاب «چنین گفت زرتشت» اثر فریدریش نیچه - فیلسوف معروف آلمانی- مییابیم:«ای زرتشت، من چنین کسی را به درخت کاج تشبیه میکنم که همچون تو، بلندقدس سره وسیع[ ساکت قدس سره سربه زیر[، سخت و منفرد قدس سرهتنها[ میروید و چوبش از بهترین و عالی ترین چوبهاست».(1). این چهار صفت، توصیفی از زرتشت و درخت کاج هر دو تاست؛ یعنی وجه شبهی است بین زرتشت و کاج. از آنجا که درشمایل نگاریهای اولیه، نقاشان بودایی، درخت بانیان نمادی از بوداست. مشخص میشود که سهراب نیز با چهار صفت وسیع، تنها، سر به زیر وسخت به نحو زیبایی، توصیفی هم از درخت بانیان و هم از بودا به دست میدهد. وسیع: تنومندی و گستردگی شاخههای درخت و عظمت بودا؛ تنها: تنهایی تنه درخت در معبد و تنهایی سلوک بودا؛ سربه زیر:شاخههای آویزان درخت و آرامش، سکوت و تواضع بودا؛ و بالاخره سخت: سفتی تنه درخت و سرسختی بودا در راه حقیقت.
دکتر شمیسا که واژه عبارت را به گفتههای بودا حمل کردهاند، در کتاب «نگاهی به سپهری» مینویسند:«ظاهرا اشاره به گفتههای بوداست که میگفت از دلبستگیها و وابستگیهاست که اندوه زاید، چون این را بینی چونان کرگدن تنها سفر کن(2). با مقایسه این دو شرح ملاحظه میشود که ردیابی هر تلمیح برای شرح اشعار، تا چه میزان میتواند ضروری باشد واین مدعایی بیدلیل نیست، که فهم عمیق شعر در گرو کشف تلمیح، و مهمتر از آن در تحلیل تلمیح است.
دسته دیگر، تلمیحاتی هستند که اگر چه هیچ اشاره لفظی به آنها نمیشود، اما ابهامات معنایی وجود آنها را حدس میزند. به چنین تلمیحی در شعر «صدای پای آب» بر میخوریم:
چرخ یک گاری درحسرت واماندن اسب،
اسب درحسرت خوابیدن گاری چی،
مردگاری چی درحسرت مرگ. (هشت کتاب/ ص 281)
سهراب دراین بند، جامعه شهری را به تصویر میکشد. توصیف وی از چند بند پیشین آغاز میشود:
شهر پیدا بود:
رویش هندسی سیمان، آهن،سنگ.
سقف بیکفتر صدها اتوبوس...
چنانچه واضح است، دراین بند به هیچ اشاره لفظی که بر وجود تلمیحی دلالت داشته باشد، برنمیخوریم. اما میتوان یک سری، سوءالات و ابهامات را مطرح کرد. این سیر دائمی چرخ و اسب و گاریچی، چه ارتباطی با شهر دارد؟ با این که گاری بیشتر با جامعه روستایی مناسبت دارد تا شهرهای انباشته از اتوبوس.پیوند بین چرخ، گاری، اسب، گاریچی و مرگ نیز چندان عمیق و هنری نیست. درشرح این بند، در نهایت میتوان گفت: تصویری است از روزمرگی و بیهدفی زندگی درجوامع شهری. گاریچی مقصدی برای رسیدن ندارد؛ بیاختیار، درجریان زندگی بیهدف خود میرود تا هنگامی که مرگ، او را ازحرکت باز دارد. یا برای توجیه چرخ، بگوییم: واژه چرخ تبادری دارد به «چرخ زندگی» که درشهرها بدون توقف و بیهدف، درحرکتی دایمی است:سوال دیگری که به ابهام شعر میافزاید، این است که سهراب در این توصیف عادی و عاری از جنبه هنری چه دیده است که بندی از شعر را به آن اختصاص میدهد؟ حسرت چرخ برای خسته شدن اسب و حسرت اسب برای خوابیدن گاریچی و بالاخره حسرت مرد گاریچی برای فرارسیدن مرگ، پیوند چندانی با هم ندارند و حس خوشایندی را القا نمیکند؛ یا لااقل میتوان گفت آنقدر جذاب نیست که فضای یک بند را تماما اشغال کند. اما همین حس نه چندان خوشایند باید ما را به این شک بیاندازد که شاید پشت این بند، نکتهای پنهان وجود داشته باشد.
بیاییم تمعق در شعر را از واژه، «چرخ» شروع کنیم. چرخ پیوندی دیرین با شهرنشینی و مدنیت دارد. چرخ از نخستین اختراعات جوامع شهری است؛ آن هم تمدن باستانی سومر. پر بیراه نیست اگر بگوییم که چرخ زندگی شهری با اختراع چرخ به حرکت میافتد. پس فعلا ربط بین چرخ و شهر مشخص میشود؛ اما هنوز رابطه، چرخ وگاری و مرگ پوشیده است. باز هم در اعماق تاریخ به جست وجو میپردازیم:«نخستین چرخهایی که نشانشان درتاریخ مانده، چرخهای ارابهای است خاص حمل اموات، که کاتبی سومری در 3500 سال پیش از مسیحیت، آن را تصویر کرده است (3). گمان میکنم حال ربطی بین چرخ، گاری و مرگ یافتهایم که انسجام هنری این بند را محقق میسازد. اما نکته مهم، نتایج این کشف است، زیرا مشخص میکند که نگاه سهراب به معضل زندگی شهری، نگاهی ریشهای و روییده از اعماق تاریخ است. سهراب میداند که نخستین نشانههای زندگی شهری که به دستمان رسیده، با مرگ گره خورده است؛ و میداند که چرخ این گاری ازهزاران سال پیش- یعنی نخستین روزهای جریان چرخ تمدن - به سمت مرگ درحرکت است. مرد گاریچی هم که حمل کننده اموات است، از یکنواختی زندگی چنان به تنگ آمد
49